جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٦ - غزل ٣٣٩ دلم رميده شد و غافلم من درويش
|
به مژگان سيه كردى، هزاران رخنه در دينم |
بيا كز چشم بيمارت، هزاران درد برچينم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دردا! كه ازآن آهوىِ مشكينِ سيهْ چشم |
چون نافه بسى خونِ دلم در جگر افتاد |
|
|
مژگان تو تا تيغِ جهان گير برآورد |
بس كشته دل زنده، كه بر يكدگر افتاد[٢] |
|
|
ز آستين طبيبان، هزار خون بچكد |
گَرَم به تجربه دستى، نهند بر دلِ ريش |
|
چنانچه طبيبان و راهنمايانم بخواهند از حال من با خبر شوند، و بدانند فراق و عشق دوست با من چه كرده، بايد دستى براى تجربه و امتحان بر دل مجروح خونينم نهند، تا با فرا گرفتن خون، دست و آستينشان را، از سختى روزگار هجرانم آگاه گردند؛ در نتيجه مى خواهد بگويد: آنها هم اگر از حال من آگاه شوند، افسرده خاطر خواهند شد. گله اى است از دوست كه چرا عنايتى نمى نمايد؛ در جايى مىگويد:
|
سحر بلبل، حكايت با صبا كرد: |
كه عشقِ گُل، به ما ديدى چه ها كرد؟ |
|
|
از آن رنگِ رُخَم، خون در دل انداخت |
در اين گلشن، به خارم مبتلا كرد |
|
|
من از بيگانگان، هرگز ننالم |
كه با من هرچه كرد، آن آشنا كرد[٣] |
|
با اين همه، خود را بر اين گفته سرزنش كرده و مى گويد:
|
تو بندهاى، گله از پادشه مكن اى دل! |
كه شرط عشق نباشد، شكايت از كم و بيش |
|
اى خواجه! پادشاه و مالك على الاطلاق جهان، مصلحت تو را در اين دانسته تا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٢، ص ١٢٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٤، ص ١٧٨.