جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٨ - غزل ٣٢٦ گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس
سود و زيان و خوشى و ناخوشى و يافته و نيافته اين جهان، نيكو به ما درس مىدهد كه نبايد به اين جهان دل بست؛ زيرا خوشيهاى آن در مقابل ناخوشيهايش هيچ است؛ پس چرا عاقل براى خوشى اندك، عمر خود را ضايع گرداند و به كسب كمالات نفسانى نپردازد، تا در اين عالم و عالم باقى به نتايج آن مفتخر باشد؟ كه:
٢٣٧١
«ألدُّنْيا مُطَلَّقَةُ الأكْياسِ.»
[١]: (دنيا، مطلّقه و رها شده زيركان مى باشد.- نيز:
٢٣٧٢
«الْفَرَحُ بِالدُّنْيا حُمْقٌ.»
[٢]: (خشنود بودن به دنيا، حماقت است.- همچنين:
٢٣٧٣
«الْمَغْبُونُ مَنْ شَغَلَ بِالدُّنْيا، وَفاتَهُ حَظُّهُ مِنَ الآخِرَةِ.»
[٣]: (زيانكار كسى است كه به دنيا مشغول شده و بهره آخرتىاش از دست رفته باشد.) در جايى مى گويد:
|
به عشوه اى كه سپهرت دهد، ز راه مرو |
تو را كه گفت: كه اين زال، تركِ دستان گفت؟! |
|
|
بيار باده بخور، ز آنكه پير ميكده دوش |
بسى حديث، ز عفو رحيم و رحمن گفت[٤] |
|
|
يار با ماست، چه حاجت كه زيادت طلبيم |
دولتِ صحبت آن، مونس جان ما را بس |
|
اگر از دوست و عنايات و مشاهداتش بهرهمند شويم، چه نداريم تا طلب زياده از آن نماييم. همان دولت ديدارش ما را بس است، با غير او كارى نداريم: « [
٢٣٧٤
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟ وَمَا الّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟ لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنِ ابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا.»
[٥]: (بار الها! كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى را يافت؟ و آن كه به تو دست يافت، چه را از دست داد؟ بى گمان محروم گشت آن كه به غير تو مايل شد، و قطعاً.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٧.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.