جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٧ - غزل ٣٢٦ گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس
مشغول گرديم؛ كه:
٢٣٦٧
«ألْعُمْرُ أنْفاسٌ مَعْدُودَةٌ.»
[١]: (عمر، نَفَسهايى معدود و مشخص مى باشد.- نيز:
٢٣٦٨
«إنَّ عُمْرَكَ مَهْرُ سَعادَتِكَ، إنْ أنْفَذْتَهُ فى طاعَةِ رَبِّكَ.»
[٢]: (بدرستى كه عُمرت كابين خوشبختى توست، به شرطى كه آن را در بندگى و طاعت پروردگارت صرف نمايى.- همچنين:
٢٣٦٩
«مَنْ أفْنى عُمْرَهُ فى غَيْرِ ما يُنْجيهِ، فَقَدْ أضاعَ مَطْلَبَهُ.»
[٣]: (هركس عمرش را در غير آنچه نجاتش مى بخشد بسر برد، قطعاً مقصودش را گم خواهد كرد.). و چون در عالم ديگر به پيشگاه عدل الهى در آييم، خواهيم ديد كه سرمايه گرانبهاى عمر خود را به آتشى، خاكستر نموده و هيچ براى آنجا نياوردهايم.
خواجه هم مى خواهد بگويد: اى بشر واى سالك! بيدار شو. و چنانچه مىخواهى بفهمى عمرت چگونه مى گذرد، در كنار جوى آب بنشين، تا گذشتن و سپرى شدن عمر را دريابى، و بنگرى كه چگونه تو را با بىزبانى به عمل و بهره گيرى از عمر دعوت مى كند؛ كه:
٢٣٧٠
«إنَّ أنْفاسَكَ أجْزآءُ عُمْرِكَ، فَلا تُفْنِها إلّافى طاعَةٍ تُزْلِفُكَ.»
[٤]:
(بدرستى كه نَفَسهاى تو، جزء جزء عُمرت مى باشد، پس آنهارا جز در طاعتى كه تو را به خدا نزديك سازد، از بين مبر.) خلاصه مى خواهد بگويد: تا عمر باقى است بايد بهره اى از ديدار دوست در اين عالم گرفت؛ به گفته خواجه در جايى:
|
اين يك دودم، كه دولت ديدار ممكن است |
درياب كامِ دل، كه نه پيداست كار عمر |
|
|
تا كى مىِ صبوح و شكَرْ خوابِ صُبْحدم؟ |
بيدار گرد هان! كه نماند اعتبارِ عمر[٥] |
|
|
نقدِ بازارِ جهان بنگر و آزارِ جهان |
گر شما را نه بس اين سود و زيان، ما را بس |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٥.
[٢] ( ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٣] ( ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٤] ( ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٨.