جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٨ - غزل ٣٠٥ يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
٢٦٤٠
النّارِ.»
[١]: (مَثَل اهل بيت من در ميان شما، همانند كشتى نوح است، كه هركس بر آن سوار شد نجات يافت، و هركس از آن باز ماند، در آتش افكنده مى شود.) غمى از آسيب دهر ندارد؛ زيرا مى داند او را به ساحلِ
٢٢٣٥
«أللّهُمَّ! وَاهْدِنا إلى سَوآء السَّبيلِ، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَكَ خَيْرَ مَقيلٍ، فى ظِلٍّ ظَليلٍ، وَمُلْكٍ جَزيلٍ، فَإنَّكَ حَسْبُنا، وَنِعْمَ الوَكيلُ!»
[٢]: (بار خدايا! ما را به راه راست هدايت نما، و آسايشگاهمان را در نزد خود، بهترين آسايشگاه در سايه دائمى [رحمت] و سلطنت بزرگت قرار ده؛ زيرا تنها تو ما را كفايت مى نمايى، و چه خوب كارگذارى!) پياده خواهد كرد.
|
گر چه منزل، بس خطرناك است و مقصد، ناپديد |
هيچ راهى نيست، كورا نيست پايان، غم مخور |
|
درست است كه دست يافتن به منزل قرب جانان خطرها در پى دارد، و سالك بايد دست از همه چيز بشويد، تا به نابودى خود دست يابد، و نيز صحيح است كه مقصود و مقصدش، تا به خود آشناست ناپديد است؛ ولى بالاخره اين راه به نيستى او پايان خواهد يافت؛ زيرا هر راهى را پايانى است، و پايان اين راه هم مناسب با آن مىباشد كه نديدنِ خود است. در جايى مى گويد:
|
در غم خويش، چنان شيفته كردى بازم |
كز خيال تو، به خود باز نمى پردازم |
|
|
اگر از دام خودم نيز، خلاصى بخشى |
هم به خاكِ سر كوىِ تو بود، پروازم[٣] |
|
|
شمعِ بزمِ آفرينش، شاهِ مردان است و بس |
گر تويى از جان، غلامِ شاه مردان، غم مخور |
|
خواجه در اين بيت به معرّفى مقام نورانيّت علىّ ٧ پرداخته، و بهترين مدح و بالاترين توصيف را در حقّ حضرتش ذكر مى نمايد؛ كه فرمود:
٢٢٣٦
«يا سَلْمانُ! ويا جَنْدَبُ!
[١] - بحارالانوار، ج ٢٣، ص ١٢٢، روايت ٤٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٣.