جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٢ - غزل ٣٢٤ در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس
و مى گويد:
|
آن كه پامالِ جفا كرد، چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عُذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم، كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولتخواهم |
|
|
بر سر شمعِ قَدَت، شعله صفت مى لرزم |
گرچه دانم، كه هواى تو كُشد ناگاهم[١] |
|
|
خاطرم وقتى، هوس كردى كه بينم چيزها |
تا تو را ديدم، نكردم جز به ديدارت هوس |
|
آرى، آنكه جمال بىنظير دوست را نديده، هر ساعت و هر لحظه گرفتار جمالهاى مجازى و خواطر بىپايان مى گردد؛ اما چون او را مشاهده نمود، ديگر به دنيا و زيباييها و تعلّقات آن و آخرت و نعمتهايش نظر ندارد؛ كه:
٢٣٤٥
«أنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّائِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ؛ أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ؛ وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ.»
[٢]: (تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند، تويى يار و مونس آنان آنگاه كه عالَم ها آنها را به وحشت انداخت، و تويى كه ايشان را هدايت نمودى آنگاه كه نشانه ها برايشان روشن گشت.).
خواجه هم مى خواهد بگويد: محبوبا! پس از ديدارت، نمىخواهم جز تو را ببينم؛ لذا مى گويد:
|
مردمان را از عَسَس شب، گر خيالى در سراست |
من چنانم، كز خيالم باز نشناسد عَسَسْ[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] -« عسس» يا« محتسب»، پاسدار و كشيك شب را گويند، كه براى حفظ اموال و ناموس مردم پاسدارى مى كند. خواجه در اشعارش اين دو لفظ را در مورد زهّاد و بدخواهانِ اهل كمال كه مراقب رفت و آمد اهل اللَّه بوده تا به آزارشان بپردازند بكار برده است.