جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٣ - غزل ٣٢٣ درد عشقى كشيدهام كه مپرس
قادر نيست؛ كه:
|
«وَلَمْ يَزَلْ سَيّدى بِالحَمْدِ مَعْرُوفاً |
وَلَمْ يَزَلْ سَيِّدى بِالجُودِ مَوْصُوفاً |
|
|
وَكانَ إذْ لَيْسَ نُورٌ يُسْتَضآءُ بِهِ |
وَلا ظُلامٌ عَلَى الآفاقِ مَعْكُوفاً |
|
|
فَرَبُّنا بِخِلافِ الخَلْقِ كُلِّهِمُ |
وَكُلِّ ما كانَ فِى الأوْهامِ مَوْصُوفاً.»[١] |
|
: (همواره سرور من به حمد و سپاس شناخته شده، و پيوسته آقايم به جود و بخشش توصيف شده- و او آن هنگام كه نه نورى بود تا از روشنايى آن بهره گرفته شود، و نه تاريكى برآفاق و نواحى [عالم] نشسته بود، وجود داشت.- پس پروردگار ما بر خلاف همه مخلوقات و هر آنچه در خيالها وجود دارد، مىباشد.).
و ممكن است بخواهد بگويد: در آخر كار سلوكىام دلبرى را انتخاب كردهام، كه اعتنايى به من نمى كند و هرچه نياز مى دهم خريدار من نمى گردد.
|
آنچنان در هواىِ خاكِ دَرَش |
مىرود آب ديدهام، كه مپرس |
|
آرزوى بندگى و ديدار دوست، چنان سرشك از ديدگانم جارى ساخته كه نمىتوانم آن را بيان كنم. در جايى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
|
مىگريم و مُرادم از اين چشمِ اشكبار |
تخمِ محبّت است، كه در دل بكارمت |
|
|
بارم ده از كرم بَرِ خود، تا به سوزِ دل |
در پاىْ دمبدم، گُهر از ديده بارمت[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ديدى اى دل! كه غم يار، دگر بار چه كرد؟ |
چون بشُد دلبر و با يارِ وفادار چه كرد؟ |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٤، ص ٣٠٥، از روايت ٣٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.