جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٥ - غزل ٣٢٣ درد عشقى كشيدهام كه مپرس
داشت قدرت بر بيان آن را ندارم، و بايد از ذكرش خوددارى كنم؛ زيرا:
٢٣٤١
«صَدْرُ العاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ.»
[١]: (سينه عاقل، صندوق راز اوست.)؛ با اين همه:
|
سوى من، لب چه مى گزى كه مگو |
لبِ لعلى گزيدهام، كه مپرس |
|
اى استاد! و يااى همسفران طريق! لب مَگزيد كه به آنچه كه شنيدهام اشارهاى نكنم؛ زيرا آن عنايت و نعمتى است از محبوب، و خود فرموده: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»[٢]: (و امّا به نعمت پروردگارت زبان گشاى.) به گفته خواجه در جايى:
|
لبت مى بوسم و دَر مى كشم مِىْ |
به آب زندگانى، بردهام پى |
|
|
نه رازش مى توانم گفت، با كس |
نه كس را مى توانم ديد، با وى |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خورد جام |
رخش مى بينم و گُل مى كند خوى |
|
|
زبانت در كش اى حافظ! زمانى |
حديث بىزبان را، بشنو از نى[٣] |
|
آرى، عاشق رنج كشيده كِىْ مى تواند لب بربندد، و از اظهار محبّتهاى محبوبش خوددارى كند و نگويد: «لب لعلى گزيدهام كه مپرس» و يا نگويد: «به مقامى رسيدهام كه مپرس»؟! لذا باز در بيت ختم غزل اشاره اى به عنايتهاى محبوب نموده و مى گويد:
|
همچو حافظ، غريب در رَهِ عشق |
به مقامى رسيدهام، كه مپرس |
|
پس از هجران، مرا عجيب حالتى و مقامى روى داده، كه قابل گفتن نيست. در جايى از عنايتهاى دوست خبر داده و مى گويد:
|
مرا مِىْ دگر باره از دست بُرد |
به من باز آورد مى، دستبرد |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب السرّ، ص ١٥٨.
[٢] - ضحى: ١١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.