جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٠ - غزل ٣٢١ جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
صبا كه نسيمى خوش گذران است مپرسيد. خلاصه آنكه، سرّ عشق را از آنان كه در غم عشق دوست مى سوزند بپرسيد، نه آنان كه مصائب ايّام فراق و مشكلات آن را فراموش كردهاند.
|
هيچ آگهى ز عالم درويشىاش نبود |
آن كس كه با تو گفت كه درويش را مپرس |
|
معشوقا! آن كه تو را مانع شد از پرسش حال ما، از عالم درويشى و در واقع از فراق كشيدن و ابتلائات عالم عاشقى خبر نداشت، و نمى دانست كه عنايات و الطاف و پرسش تو چه ناراحيتها را كه از عشّاق مبتلايت دور مى سازد (باز سخنى است عاشقانه.)
٢٣٣٣
«يا مَنْ كُلّ هارِبٍ إلَيْهِ يَلْتَجِئُ، وكُلُّ طالِبٍ إيّاهُ يَرْتَجى! يا خَيْرَ مَرْجُوّ! وَيا أكْرَمَ مَدْعُوٍّ! وَيا مَنْ لا يَرُدُّ سائلهُ، وَلا يُخَيِّبُ آمِلَهُ! يا مَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لِداعيهِ، وَحِجابُهُ مَرْفُوعٌ لِراجيهِ! أَسْأَلُكَ بِكَرَمِكَ أنْ تَمُنَّ عَلَىّ مِنْ عَطآئِكَ بِما تَقِرُّ بِهِ عَيْنى.»
[١]: (اى خدايى كه هر گريزانى به تو پناه آورده، و هر جوينده اى به تو اميد دارد! اى بهترين مايه اميد! واى بزرگوارترين كسى كه خوانده مى شوى! واى كسى كه سائلت را ردّ و آرزومندت را نااميد نمى سازى! اى آن كه درگاهت به روى درخواست كنندگان گشوده! و حجابت براى اميدواران برداشته است! به كرمت از تو خواهانم كه از عطايت بدانچه كه چشمم بدان روشن شود، بر من منّت نهى.)
|
از دَلْقْ پوشِ صومعه، نقد طلب مجو |
يعنى ز مفلسان، سخنِ كيميا مپرس |
|
آرى، به نقدينه و نتايج عالم سلوك، آنان خواهند رسيد كه در طريقِ طلب دوست ثابت قدم باشند، و به سَرْ دادن سِرّ گيرند. دلق پوشان ريايى كِىْ و كجا دوست را طالب بوده اند تا نقدينه اى به دست آرند؟ ايشان تنها طالب بهشت و.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤- ١٤٥.