جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٢ - غزل ٣٢١ جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
وجود خود ناتوان گردانيده، و عقلها را از تخيّل و تصوّر ذاتش منع نموده، چون ذاتش از شباهت و همگونى بدور است.) عقل از عالم عشق و رابطه محبّت مخلوق با خالق بى خبر است و به
٢٣٣٥
«وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[١]: (و مخلوقات را در راه محبّتش برانگيخت.) آشنايى ندارد. پس اى خواجه! به درد عشق بساز، و دواى آن را از عقل هم مپرس. در جايى مى گويد:
|
خرد هر چند، نقدِ كاينات است |
چه سنجد؟ پيشِ عشق كيميا كار |
|
|
سكندر را، نمىبخشند آبى |
به زور و زر، ميسّر نيست اين كار |
|
|
بيا و حال اهلِ درد بشنو |
به لفظ اندك و معنىّ بسيار |
|
|
به مستوران مگو، اسرار مستى |
حديث جان مگو، با نقش ديوار[٢] |
|
|
نقش حقوقِ صُحبت و اخلاص و بندگى |
از لوح سينه محو كن و نام ما مپرس |
|
ظاهراً اين بيت و بيت بعدى از نظر ربط معنا پس از بيت اول بوده و جاى آن تغيير داده شده، و گفتهاند: كه اين بيت در نسخ قديمى پس از بيت اوّل بوده؛ وگرنه ربط آن با شعر قبل مشكل است.) بنابر اينكه با معناى بيت اوّل ارتباط داشته باشد، معنى اين مى شود كه: معشوقا! تو را كه گفت: احوال ما نپرسى و نقش حقوق بندگى و اخلاصمان را از خاطر ببرى و از آشنايان خويش ياد نكنى و به آنان عنايت نداشته باشى؟! هر كه چنين پنداشت با ما دشمنى داشت؛ زيرا:
|
ما قصّه سكندر و دارا نخواندهايم |
از ما بجز حكايتِ مهر و وفا مپرس |
|
محبوبا! ما عاشقان ديدارت حرفهايى كه به بىمهرى و دشمنى و دوئيّت و.
[١] - صحيفه سجّاديه، دعاى اول.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٨، ص ٢٢٦.