جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢ - غزل ٣٠٢ عاشق زارم مرا با كفر و با ايمان چه كار
|
خانه خالى كن دلا! تا منزل جانان شود |
كاين هوسناكان، دل وجان جاى ديگر مى كنند[١] |
|
|
حافظا! گر عاشق و مستى، دگر رَهْ بازگوى: |
عاشق زارم، مرا با كفر و با ايمان چه كار؟ |
|
خواجه با بيت ختم، به سخن مطلع غزل بازگشته و به خود خطاب مى كند كه:
اگر حقيقتاً عاشق و مست ديدار دوست مى باشى، دگر بار سخن نخستين خود را بازگوى؛ كه: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا: رَبُّنَا اللَّهُ، ثُمَّ اسْتَقامُوا، تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ، أَلَّا تَخافُوا، وَ لا تَحْزَنُوا، وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»[٢]: (همانا آنان كه گفتند: «پروردگار ما خداست»، و سپس پايدارى ورزيدند، فرشتگان بر ايشان نازل شده [و مى گويند:] كه نترسيد و اندوهگين نشويد، و مژده باد شما را به بهشتى كه بدان نويد داده مى شديد.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٢، ص ٢١٠.
[٢] - فصّلت: ٣٠.