جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤ - غزل ٣٠٣ گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر
از بيشتر ابيات اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه پس از وصال به فراق مبتلا شده و دوباره اظهار اشتياق و تمنّاى ديدار و تقاضاى وصال نموده و مى گويد:
|
گر بود عمر، به ميخانه رَوَم بارِ دگر |
بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر |
|
چنانچه از زندگى نصيبى داشته باشم و بار ديگر دوست را با مظاهر، و يا از طريق آنان كه ميخانه و جامع اسماء و صفات و تجلّياتش مى باشند، مشاهده نمايم كه «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[١]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست، و ما جز به اندازه معيّن آن را [به عالم خَلْق] فرو نمىفرستيم.) خدمت هيچ كس، جز اهل ميخانه و آنان كه به اين راز راه يافته اند را نخواهم گزيد، و يا جز به تربيت ميخانه و طالبين كمال نخواهم پرداخت. در جايى مىگويد:
|
من دوستدارِ روى خوش و موى دلكشم |
مدهوشِ چشمِ مست و مِىِ صافِ بىغشم |
|
|
بخت ارمددكندكه كشم رَخت، سوىِ دوست |
گيسوى حور گَرْد فشاند ز مفرشم |
|
|
گفتى: ز سرِّ عهدِ ازل نكته اى بگوى |
آنگه بگويمت، كه دو پيمانه دركشم[٢] |
|
و رندان را آگاهى مى دهم كه:
[١] - حجر: ٢١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٠، ص ٣٢٩.