جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥ - غزل ٣٠٣ گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر
|
شهرى است پر حريفان، از هر طرف نگارى |
ياران! صلاىِ عشق است، گر مى كنيد كارى |
|
|
چشم فلك نديده، زين خوبتر حريفى |
در دام كس نيفتد، زين خوبتر شكارى[١] |
|
|
خرّم آن روز كه با ديده گريان بروم |
تا زنم آبِ درِ ميكده يك بار دگر! |
|
خوشا! روزى كه با ديده اشكبار، از تعلّقات و توجّهات به غير او طهارت نموده و آمادگى براى گرفتن شراب مشاهدات پيدا نمايم، و چون گذشته ديده دل به ديدار دوست بگشايم، و او را با مظاهر، كه ميخانهاش مى باشند، مشاهده نمايم و باز به مستى گرايم. در جايى مى گويد:
|
بازكش يك دم عنان، اى تُرك شهرآشوب من! |
تا ز اشك چهره، راهت پر دُرّ و گوهر كنم |
|
|
شيوه رندى نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در افتادم، چرا انديشه ديگر كنم؟[٢] |
|
|
معرفت نيست در اين قوم، خدايا! مددى |
تا برم گوهر خود را، به خريدار دگر |
|
خواجه در اين بيت بيانش نسبت به دو بيت گذشته عوض شده مى گويد:
محبوبا! گوهر معرفتم آموختهاى، ولى اهل دلى و خريدارى را نمى يابم تا گوهر خود را به آنان بسپارم. به گفته خواجه در جايى:
|
يارى اندر كس نمى بينم، ياران را چه شد؟ |
دوستى كِىْ آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟ |
|
|
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست |
عندليبان را چه پيش آمد؟ هَزاران را چه شد؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٩، ص ٤١٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣١.