جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٧ - غزل ٣٠٥ يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
مىباشد) و «عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»[١]: (داناى به نهان و درون دلهاست) است، ناراحتيها و حالات تو، و زخم زبانهاى شيطان و معاندينت را مى داند، و مالك و اختيار دارِ تو و ايشان است، آخر روزى از هجران رهايى پيدا خواهى كرد، و بينىِ رقيبانت به خاك ذلّت ماليده خواهد شد، و ديدارش جبران همه ناملايمات ايّام هجرانت را خواهد كرد. به گفته خواجه در جايى:
|
گفتم: غم تو دارم، گفتا: غمت سرآيد |
گفتم: كه ماه من شو، گفتا: اگر برآيد |
|
|
گفتم: كه نوشِ لعلت، ما را به آرزو كُشت |
گفتا: تو بندگى كن، كوبنده پرور آيد |
|
|
گفتم: دل رحيمت، كِىْ عزم صلح دارد؟ |
گفتا: بكش جفا را، تا وقت آن درآيد[٢] |
|
|
اى دل! ار سيل فنا، بنيادِ هستى بَرْكَنَد |
چون تو را نوح است كشتيبان، ز طوفان غم مخور |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! آن كه در مشكلات، معشوقى مهربان و بىهمتا چون تو را دارد، چه غم دارد؟!.
و يا: مقصد و مقصود از ابتلائات اين است كه به فناى خود راه يابيم و دوست را بر كرسىِ «لِمَنِ الْمُلْكُ؟»[٣]: (سلطنت از آن كيست؟) مشاهده نماييم و «لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»[٤]: (از آنِ خداوند يكتاى چيره است.) را هم خود بگويد؛ پس اگر سيل ابتلائات به نيستى خويشت آشنا ساخت، ميانديش، كه منتهى آرزوى عاشق بايد آن باشد كه دوست به كام خود برسد و بر كرسى عزّت خويش قرار داشته باشد.
و ممكن است مقصود خواجه اين باشد: آن كس كه به كشتى اهل بيت : سوار است، كه:
٢٢٣٤
«مَثَلُ أهْلِ بَيْتى فيكُمْ، مَثَلُ سَفينَةِ نُوحٍ؛ مَنْ رَكِبَها نَجا، وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها زُخَّ فِى
[١] - حديد: ٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٦، ص ١٩٣.
[٣] ( ٣، ٤) غافر: ١٦.
[٤] ( ٣، ٤) غافر: ١٦.