جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٩ - غزل ٣٣٦ چو جام لعل تو نوشم كجا بماند هوش
تو ايستادهام. چنانچه نمى پذيرىام، به بندگان خاصّ و مقرّبان درگاهت (انبياء و اولياء :، و يا اساتيد) كه واسطه فيضِ تواند، بسپار، شايد در اثر خدمت و غلامىِ ايشان مورد عنايت تو واقع شوم و از شراب تجلّياتت بهرهمند گردم؛ كه:
٣٤٦٨
«إلهى! لَيْسَ لى وَسيلَةٌ إلَيْكَ إلّاعَواطِفُ رَأْفَتِكَ، وَلا لى ذَريعَةٌ إلَيْكَ إلّاعَواطِفُ رَحْمَتِكَ وَشَفاعَةُ نَبِيِّكَ، نَبِىِّ الرَّحْمَةِ وَمُنْقِذِ الامَّةِ مِنَ الغُمَّةِ، فَاجْعَلْهُما لى سَبَباً إلى نَيْلِ غُفْرانِكَ، وَصَيِّرْهما لى وُصْلَةً إلى الفَوْزِ بِرِضْوانِكَ.»
[١]: (بار الها! من براى نيل به درگاهت وسيله اى جز عواطف مهربانىات ندارم، و دستاويزى جز عطاياى رحمتت و شفاعت پيامبرت، پيامبر رحمت و نجات دهنده امّت از ناراحتى و اشتباه ندارم؛ پس اين دو را سبب نيلم به آمرزشت قرار ده، و وسيله دستيابى و رستگارى به خشنودىات بگردان.)
|
مرا مگوى: كه خاموش باش ودَمْ دركش |
كه در چمن نتوان يافت، مرغ را خاموش |
|
معشوقا! اگر خواجهات لياقت ديدارت را ندارد، مگويش كه از مودّت و عشقم دم دركش و سخن مگو؛ زيرا تو مرا بر محبّت خود آفريدى؛ كه:
٢٤٤٠
«وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٢]: (و مخلوقات را در راه محبّت خويش برانگيخت.- در اين چمنزار عالم آوردى تا تو را جويم؛ كه:
٢٩٤٦
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [خَفِيّاً ظ]، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَى اعْرَفَ.»
[٣]: (گنج پنهانى بودم، كه دوستدار آن شدم تا شناخته شوم [مرا بشناسند]، لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.) چگونه مى شود به بلبل عاشق گفت: چون به باغ رفتى، خاموش باش و به ياد معشوق خود مباش و منال؟! با اين همه:
|
اگر نشان تو جويم، كدام صبر و قرار؟ |
وگر حديث تو گويم، كدام طاقت و هوش؟ |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - صحيفه سجّاديه، دعاى ١.
[٣] - مصابيح الانوار، ج ٢، ص ٤٥٠.