جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٩ - غزل ٣٤١ شراب تلخ مى خواهم كه مردافكن بود زورش
يكى است، ولى من با اعمالم پرده از جمال محبوب بر مى دارم، و او در حجاب بسر مىبرد و مرا چون خود گمان مى كند. در جايى مى گويد:
|
هر دلى را، اطّلاعى نيست بر اسرار عشق |
محرم اين سرِّ معنىدار، عِلْوى جانِ ماست |
|
|
چند گويى اى مذكّر! شرح دين، خاموش باش |
دينِ ما در هر دو عالم، صحبت جانان ماست[١] |
|
|
سَماط دهرِ دون پرور، ندارد شَهْدِ آسايش |
مذاق حرص و آزاى دل! بشوى از تلخ و از شورش |
|
اى خواجه! و يااى سالك! حال كه دانستى در سفره دنياى پست و دُون پرور، آسايش نيست، از اول دل بر آن مده، و حرص و طمع بر شور و تلخ اعتبارىاش نداشته باش، تا بتوانى قدمى در سير تكاملى خود بردارى؛ كه:
٢٤٧١
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلْفَتَكَ لَدَيْهِ، بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدُّنيا.»
[٢]: (مبادا بهرهات از پروردگار و مقام و منزلت و قرب در پيشگاهش را به سرمايه اندك و ناچيز دنيا بفروشى!- همچنين:
٢٤٧٢
«إنَّ الدُّنْيا دارُ عَنآءٍ وَفَنآءٍ وَغِيَرٍ وَعِبَرٍ، وَمَحَلُّ فِتْنَةٍ وَمِحْنَةٍ.»
[٣]: (بدرستى كه دنيا خانه رنج و نيستى، و دگرگونى ها و پند گرفتنها، و جايگاه ابتلاء و امتحان است.- نيز:
٢٤٧٣
«إنَّ لِلدُّنْيا مَعَ كُلِّ شَرْبَةٍ شَرَقاً، وَمَعَ كُلِّ أكْلَةٍ غُصَصاً.»
[٤]: (براستى كه دنيا با نوشيدن هر جرعه و خوردن هر لقمه گلوگيرى دارد.- يا:
٢٤٧٤
«خَيْرُ النّاسِ مَنْ أخْرَجَ الحِرْصَ مِنْ قَلْبِهِ وَعَصى هَواهُ ...»
[٥]: (بهترين مردم كسى است كه حرص و آز را از دلش بيرون نموده و هوا و هوسش را فرمان نبرد.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٨، ص ١٠٩.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٨.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٩.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الحرص، ص ٦١.