جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٤ - غزل ٣٥٦ گرد عذار يار من، تا بنوشت حسن خط
نديده بودم، مظاهر در نظرم جلوه گرى داشتند، همين كه او جلوه كرد همه از چشم من افتادند. به گفته خواجه در جايى:
|
تُرك من، چون جَعدمشكين، گِرْدِكاكل بشكند |
لاله را، دل خون كند، بازارِ سبل بشكند |
|
|
ور خرامان، سَرْوِ گلبارش كند ميلِ چمن |
سرو را از پا در اندازد، دلِ گل بشكند[١] |
|
|
گه به هواش مى دهم، گَرْدِ مثال جان و دل |
گاه به آب مى كشم، آتشِ عشق همچو بَطْ |
|
به هواى ديدار دوست، غبارهاى عالم ظاهر و باطن و حجابهاى ظلمانى و نورانى را كه مانع ديدار محبوب گشته، گاهى به باد مى دهم و كنار مى زنم، شايد موانع ديدارش را برطرف نمايم؛ گاهى در غم عشقش، در ميان اشك ديدگان چون مرغابى مى نشينم، تا از سوختن در غم هجرانش نجات يابم و باز ديدارش نصيبم گردد. در جايى مى گويد:
|
بر بوى كنار تو، شدم غرقه و اميد! |
از موج سرشكم، كه رساند به كنارم |
|
|
اى ساقى! از آن باده، يكى جرعه بياور |
كان، بوى شفا مى دهد از رنج خمارم[٢] |
|
|
گر به غلامىِ خودم، شاه قبول مى كند |
تا به مباركى دهم، بنده به بندگيش خطْ |
|
چنانچه دوست مرا به غلامى خود قبول كند، سر به خط بندگىاش مى نهم، و افتخار به آن مى كنم، چرا چنين نباشم؟ كه هر مقام و منزلت از بندگى بدست مى آيد.
در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥١، ص ١٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٥، ص ٣٢٠.