جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٩ - غزل ٣٥٤ بيا كه مى شنوم بوى جان از آن عارض
پيش از آنكه به شرح اين غزل بپردازيم، خوب است خواننده محترم را به نكاتى كه در واضح شدن مفهوم بيانات خواجه مى تواند نقش داشته باشد، توجّه دهيم:
١- شكّى در اين نيست كه خداوند در همه جا حضور داشته و با همه چيز و محيط به آنها مى باشد؛ ٢- و بدون ترديد كمالات حضرت حقّ سبحانه، عين ذات اوست؛ ٣- و باز شكّى در اين نمى باشد كه مظاهر و مخلوقات، ظهور يافته از كمالات و اسماء و صفات اويند؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[١]: (و هيچ چيزى نيست جز آنكه گنجينههاى آن نزد ماست، و ما جز به اندازه مشخّص [به عالم خَلْق] فرو نمى فرستيم.- نيز:
٢٥٥٩
«وَبِأسْمآئِكَ الَّتى غَلَبَتْ [مَلَأَتْ] أرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: ( [و از تو مسئلت دارم ...] به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيزى چيره [يا: آن را پر كرده] است.)؛ ٤- و همچنين ترديدى در اين نيست كه خدا را با ديده دل، با خود و همه اشياء و موجودات مى توان ديد، چنانكه بسيارى از انبياء و اوصياء : و اولياء و تابعينشان به اين شهود موفّق گشتهاند، البته بقيّه مردم عادى نيز او را مىبينند، ولى از آن غفلت دارند.
ما در موارد متعدّد از آيات و احاديث و دعاها در شرح ابيات خواجه در باره امور چهارگانه فوق استفاده كردهايم.
[١] - حجر: ٢١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧، و مصباح المتهجّد، ص ٨٤٤.