جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٠ - غزل ٣٥٤ بيا كه مى شنوم بوى جان از آن عارض
غرض از اين مقدّمه اين است كه بگوييم گويا خواجه را ديدار محبوب حاصل گشته و يا وعده ديدارش دادهاند، كه در مقام توصيف او با زبان عاشقانه خود برآمده. مىگويد:
|
بيا، كه مى شنوم بوىِ جان از آن عارض |
كه يافتم دل خود را، نشان از آن عارض |
|
اى دوست! جلوه نمودى، و يا جلوه كن، كه بوى تو را از خويش و يا عالم استشمام مى كنم، بلكه عالم خيالى و طبيعى خود را هم مظهر جمال و كمال تو مىيابم؛ كه:
٢٧١٩
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ، فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[١]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيت خود [بر تمام موجودات] استوار و چيره گشته و احاطه نمودى، و در نتيجه عرش [تمام موجودات] در ذاتت پنهان گرديد! آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده، و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.)، به گفته خواجه در جايى:
|
ساقى! به نور باده برافروز جام ما |
مطرب! بگو، كه كارِجهان شد به كام ما |
|
|
ما در پياله، عكس رُخ يار ديدهايم |
اى بىخبر زلذّتِ شُرب مدام ما![٢] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
آفتاب از روى او شد در حجاب |
سايه را باشد حجاب از آفتاب |
|
|
دستِ ماه و مِهر بربندد به حُسن |
ماه بىمهرم، چو بگشايد نقاب[٣] |
|
|
به گِل بمانده قد سَرْوِ ناز از آن قامت |
خجل شده است، گُل گلستان از آن عارض |
|
محبوبا! در پيشگاه تجلّى جمال دل آرايت مى بينم سرو ناز از خجالت پا به گِل.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤، ص ٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩، ص ٥٠.