جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩ - سروده اى از مرحوم علامه طباطبائى(رضوان الله تعالى عليه)
|
چشم و لبى را كه ز غم بسته بود |
گريه گهى، خنده گهى، مىگشود |
|
|
ديدم و پروانه به گرد چراغ |
گردد و بزمى است دگر سوى باغ |
|
|
ليك سراسر همه خاموشى است |
جلوه گه راز فراموشى است |
|
|
در دو سر باغ، دو تا جان فروش |
اين به طواف اندر و آن در خروش |
|
|
عالم پروانه، همه راز بود |
عالم بلبل همه آواز بود |
|
|
گفت به پروانه خامُش، هَزار: |
هان! تو هم از سينه نوايى بيار |
|
|
با دلِ پُر سوز، نوايت سزاست |
در جلوِ ناز، نيازت رواست |
|
|
گفت به مرغ سحر: آرام شو |
بسته دامىّ و برو رام شو |
|
|
راستى ار عاشق دل رفتهاى |
اين همه از بَهْرِ چه آشفتهاى؟ |
|
|
گفت: مرا يار بدينسان كند |
بى خود و بىتاب و پريشان كند |
|
|
گفت: بگو زنده چرا ماندهاى |
تخمِ وفا، گر به دل افشاندهاى؟ |
|
|
صائقه عشق به هر جا فتاد |
نام و نشان، سوخته بر باد داد! |
|
|
يا به دل انديشه جانان ميار |
يا به زبان نام دل و جان ميار |
|
|
پيش مياور سخن گنج را |
ورنه فراموش نما رنج را |
|
|
فارغ از اين پند چو پروانه گشت |
از دل و جان بىخود و بيگانه گشت |
|
|
خويش بر آتش زد و خاموش شد |
رخت برون برد و فراموش شد |
|