جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩ - غزل ٣٥٧ ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ
|
بيا بخوان غزلى، تازه تر ز آب حيات |
كه شعر توست فرح بخش و جان فزا، حافظ! |
|
|
سحرگهى، كه چو رندان بنالى از سرِ درد |
به كار من كنى آن دم، يكى دعا حافظ! |
|
گويا مى خواهد از زبان معشوق خطاب به خويش بگويد: چنانچه صبح هنگام، چون رندان، به راز و نياز با من بپردازى، عنايتهاى مرا به خود خواهى يافت، و شكرگزار آن خواهى شد، و مرا به عظمت و بزرگوارى خواهى ستود. در جايى مىگويد:
|
اى غايب از نظر، كه شدى همنشينِ دل! |
مىگويمت دعا و ثنا مى فرستمت[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
به جانِ خواجه و حقِّ قديم و عهدِ درست |
كه مونس دم صبحم، دعاىِ دولت توست[٢] |
|
و يا مى خواهد بگويد: تا تو را نعمت ديدار و صلح و صفا با من ميسَّر است، قدر آن ندانى؛ و چون از تو گرفته شود، مانند رندان سحرگاهان به ناله درآيى و به ياد عنايتهايم با تو مرا به دعاى خير ياد خواهى كرد.
|
تو از كجا و اميد وصال او ز كجا |
به دامنش نرسد، دستِ هر گدا حافظ! |
|
اى خواجه! تو را با بىبضاعتى از بندگى خالص او، لياقت وصالش نبود، كجا گدايان و تهيدستان را ممكن است خريدارىاش؟! كنايه از اينكه: اگر ديدارم نصيبت گشت و به وصالم نايل ساختم، عنايتى بود از من: كه: «فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨، ص ٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠، ص ٧١.