جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٧ - غزل ٣٥٧ ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ
ظاهر اين است كه تمام ابيات اين غزل، بجز بيت ختم سخنانى است، كه خواجه از زبان معشوق به خود نموده. مىگويد:
|
ز چشمِ بد، رُخِ خوب تو را، خدا حافظ! |
كه كرد جمله نكويى، به جاى ما حافظ |
|
اى خواجه اى كه سراپا خوبى گشتهاى، و آن را طريقه خود قرار دادهاى! خدايت از چشم زخم حفظ نمايد، كه پيش ازموت اضطرارى همه نيكى ها و كمالات پس از اين عالم را به فنا و موت اختيارى بدست آوردى، و به مقام مخلَصيّت (به فتح لام) نايل گشتى. (؛ زيرا همه منزلتهاى معنوى بشر از خوبيها شروع شده و بدان كمال بدست مى آيد.)
|
بيا، كه نوبتِ صلح است و دوستى و صفا |
كه با تو نيست مرا، جنگ و ماجرا حافظ! |
|
اى خواجه! زمانى در نظر من شايسته نبودى، كه همگى نكويى و پاكدامنى نگشته بودى. حال كه سراپا پاكدامنى شدى و به مُخلَصيّت (به فتح لام) راه يافتهاى، بيا كه وقت انس و صفاى من با توست، مرا ديگر با توام سر جنگ نيست.
در جايى خود از گذشتهاش خبر داده و مى گويد:
|
گر ز دست زلف مشكينت، خطايى رفت، رفت |
ور ز هندوى شما، بر ما جفايى رفت، رفت |
|