جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٩ - غزل ٣٢١ جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
چنين و چنان كردى، كه:
٢٣٢٩
«إلهى! ظَلِّلْ عَلى ذُنُوبى غَمامَ رَحْمَتِكَ وَأرْسِلْ عَلى عُيُوبى سَحابَ رَأفَتِكَ، إلهى! هَلْ يَرْجِعُ العَبْدُ الآبِقُ إلّاالى مَوْلاهُ؟ أمْ هَلْ يُجيرُهُ مِنْ سَخَطِهِ أحَدٌ سِواهُ؟»
[١]: (معبودا! ابر رحمتت را بر گناهانم سايه افكن، و سحاب مهرت را بر عيبهايم بگستران.
بار الها! آيا بنده فرارى جز به مولاى خود بازگشت مى كند؟! يا ازخشم مولايش جز به خود او پناه مى برد؟!) چون خود مى دانى كه اگر الطاف خويش را شامل بندگانت ننمايى، جهل بشرى نمى گذارد آنها لحظه اى به تو متوجّه باشند كه:
٢٣٣٠
«ألْجَهْلُ أصْلُ كُلِّ شَرٍّ.»
[٢]: (نادانى، ريشه تمام بديهاست.- همچنين:
٢٣٣١
«ألْجَهْلُ أدْوَءُ الدّآءِ.»
[٣]: (جهل، درد آورترين دردهاست.) و:
٢٣٣٢
«شَرُّ المَصآئِبِ ألْجَهْلُ.»
[٤]: (نادانى بدترين مصيبتهاست.)
|
خواهى كه روشنت شود احوالِ سرِّ عشق |
از شمع پرس قصّه، ز باد صبا مپرس |
|
اى محبوب بىهمتا! اگر مى خواهى بدانى (كه مى دانى) عشق تو با ما چه مىكند، اين قصّه را از باد صبا و نزديكان درگاهت (انبيا و اوليا :) كه در خوشى ديدارت بسر مى برند مپرس؛ زيرا اين پيام پيامى نيست كه ايشان كه مبتلاى به هجران نيستند با تو گويند؛ احوال ما از شمع و آنان كه در عشقت مى سوزند و مىگريند و هيچ نمى گويند و سرّ عشق خويش فاش نمى كنند، بپرس (سخنى است عاشقانه.).
و ممكن است سخن خواجه با معشوق نباشد، و بخواهد بگويد: اى سالكين! اگر مىخواهيد بدانيد كه عشق را چه دامن سوزيها و مشكلاتى است، اين سرّ را با شمع در ميان گذاريد، تا با زبان بىزبانى اسرار عشق را با سوختن خود به شما بگويد و راهنمايىتان كند كه در مقابل محبوب خود بايد چگونه باشيد؛ سرّ عشق را از باد.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٢.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الجهل، ص ٥٢.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الجهل، ص ٥٢.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الجهل، ص ٥٤.