جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٥ - غزل ٣٢٠ اى صباگر بگذرى بر ساحل رود ارس
ناصحان نشنيدن اين است كه:
|
طوطيان در شكّرستان، كامرانى مى كنند |
وز تحيّر، دست بر سر مى زند مسكين مگس! |
|
كنايه از اينكه: انبيا و اوليا : و اساتيد و برجستگان، به نتيجه اعمال خويش رسيدند و از جمال و كمال دلدار بهره ها برده و مى برند، ولى ما غافلان به گفتار آنان گوش فرا نداديم و چون مگسها سرگرم شيرينى اعتبارى عالم طبيعت شديم، و حال كه به هجران مبتلا گشتيم، از واماندگى، دست ندامت بر سر مى زنيم، و پس از اين عالم هم انگشت ندامت به دندان خواهيم گزيد، و خواهيم گفت: «يا حَسْرَتى! عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ»[١]: (دريغا! بر آنچه در باره خدا كوتاهى كردم)
|
عشقبازى، كارِ بازى نيست، اى دل! سر بباز |
ورنه، گوىِ عشق، نتوان زد به چوگانِ هوس |
|
اى خواجه! با متابعت از هوا و هوس نتوان به وصال دوست راه يافت. رسيدگان به مقصد و وصال يافتگان به معشوق، سَرْ دادند و سِرّ ستاندند، توهم- اى خواجه!- اگر مى خواهى با دوست معامله كنى، هر آنچه دارى (كه از تو نيست) بايد به او دهى، و از هوا و هوس بر كنار شوى، و توجّه از غيرش بردارى، تا قرب جانانت بخشند؛ كه:
٢٣٢١
«ألهَوى آفَةُ الألْبابِ.»
[٢]: (هوا و هوس، آفت عقلهاست.- نيز:
٢٣٢٢
«فازَ مَنْ غَلَبَ هَواهُ، وَمَلَكَ دَواعِىَ نَفْسِهِ!»
[٣]: (رستگار شد كسى كه بر هوا و هوس خود چيره گشته، و مالك خواهشهاى نفس خويش گرديد.- همچنين:
٢٣٢٣
«مَنْ يَغْلِبْ هَواهُ، يَعِزَّ.»
[٤]: (هر.
[١] - زمر: ٥٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٥.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٧.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٨.