جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٣ - غزل ٣١٠ منم غريب ديار و تويى غريب نواز
اين معنى مى گويد:
|
بيا، كه نقش تو در زير هفت پرده چشم |
كشيده ايم به تحرير كارگاه خيال |
|
|
بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ |
كه كس مباد چو من در پى خيال محال![١] |
|
و يا منظور اين باشد: حال كه دستم به تو نمى رسد، دست توسّل به دامن اوليائت كه مظهر جمال و كمال تواند مى زنم تا بدين وسيله تو را بيابم؛ كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اتَّقُوا اللَّهَ، وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ»[٢]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را نگاه داريد [و از نظر نياندازيد] و وسيله و دستاويزى به سوى او بجوييد.)
|
نه اين زمان، منِ شوريده دل نهادم روى |
بر آستان تو، كاندر ازل نهادم باز |
|
معشوقا! تنها اين زمان- كه در آخرين منزل سير نزولى واقع شدم- نيست كه دل به تو داده باشم، از اوّلين مرحله خلقت تمثلّى نورى، كه در ازل «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) فرمودى، با ديدارت فريفتهات گشتم، و «بَلى شَهِدْنا»[٤]: (بله گواهى مىدهيم) گفتم؛ اكنون هم بر آن عهد استوارم، گرچه حجاب عالم طبيعت مرا از ديدارت محروم نموده باشد. در جايى مى گويد:
|
عشقت نه سرسرى است، كه از سر بدر شود |
مهرت نه عارضى است، كه جاى دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود |
|
|
حافظ، سر از لحد بدر آرد به پاىْ بوس |
گر خاك او، به پاى شما، پى سپر شود[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٥.
[٢] - مائده: ٣٥.
[٣] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.