جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٥ - غزل ٣١٠ منم غريب ديار و تويى غريب نواز
|
جان، عشرت مهر و باده شوق |
در ساغرِ دل مدام دارد[١] |
|
|
درون سينه، دلم چون كبوتران بطپيد |
چه آتشى است كه بر جان ما نهادى باز |
|
محبوبا! اين چه شورى است كه پس از ديدار ازلى، باز در دل من برپا نمودهاى، كه نمى توانم آرام باشم، و همواره در آتش عشقت مى سوزم و نمى توانم دست از محبّت تو بركشم؟! در جايى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل، دوست دارمت |
|
|
تا دامنِ كفن نكشم زير پاى خاك |
باور مكن، كه دست ز دامن بدارمت |
|
|
خونم بريز و از غم هجرم خلاص كن |
منّت پذيرِ غمزه خنجر گذارمت[٢] |
|
|
خيال قدّ بلند تو مى كند دلِ من |
تو دست كوته من بين و آستين دراز |
|
آرى، كجا بشر با بشريّتش مى تواند تو را بيابد؛ كه:
٣٣١٢
«يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ، وَتَنَزَّهَ عَنْ مُجانَسَةِ مَخْلُوقاتِهِ، وَجَلَّ عَنْ مُلآئَمَةِ كَيْفِيّاتِهِ!»
[٣]: (اى خدايى كه با ذات خويش بر ذاتت رهنمون گشته، و از مجانست داشتن با مخلوقاتت منزّه، و از سازگارى با كيفيّات و چگونگيهاى آنها پاك و پاكيزهاى!) او را به او مى توان ديد نه به خود.
خواجه هم مى گويد: عالم خيالى و بشرى من مى خواهد به جمال رسا و مقام والاى تو راه يابد، ولى
«ما لِلتُّرابِ وَرَبِّ الأرْبابِ!»
: (خاك كجا و ربّ الأرباب كجا!)؛ زيرا فقير بالذّات را به غنىّ بالذّات راه نباشد؛ كه:
٢٢٧٣
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟! أيَكُوُنُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ، حَتّى تَحْتاجَ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٥، ص ١٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٢٤٣، روايت ١١.