جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٤ - غزل ٣٣٥ چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش
|
جمال كعبه مگر، عُذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت در بيابانش |
|
آرى، تا راه و راهرو موجود است، عشق را پايان نباشد، عشق آنجا پايان مىپذيرد، كه عاشق، فانىِ در معشوق گردد، و جمال كعبه مقصود، عُذرِ رهروان خواهد و
«شَكَرَ اللَّهُ سَعْيَكُمْ»
: (خدا، تلاشتان را سپاس گزارد.) فرمايد؛ وگرنه زنده دلان و اهل اللَّه تا به پايان كعبه ديدار نايل نگشته اند و حالاتشان، مقام نگشته و در طريقند، جانشان بالدّوام به شعلههاى هجران مى سوزد. در جايى مى گويد:
|
خاكيان، بى بهره اند از جرعه كأس الكرام |
اين تطاول بين، كه با عشّاق مسكين كردهاند |
|
|
شهپر زاغ و زَغَن، زيباىِ صيد و قيد نيست |
كاين كرامت، هَمْرَهِ شهباز و شاهين كردهاند |
|
|
از خرد بيگانه شو، چون جانش اندر بَرْ بكش |
دختر رَزْ را، كه نقد عقل، كابين كردهاند[١] |
|
خواجه هم مى خواهد بگويد: عشق جانان را، نهايت، نيستى و فناى در محبوب است. با اين بيان، اظهار اشتياق به دوام ديدار حضرتش مى نمايد.
|
دلم كه مهر تو از غير تو نهان مى داشت |
ببين كه ديده كند فاش، پيشِ يارانش |
|
محبوبا! با آنكه مهرت را از نامحرمان مخفى و پنهان مى داشتم، سرانجام اشك ديدگانم آن را آشكار ساخت. به گفته خواجه در جايى:
|
گر كُمَيْتِ اشكِ گلگلونم نبودى تُنْدرُو |
كِىْ شدى پيدا به گيتى، رازِ پنهانم چو شمع |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦١، ص ٢٠٩.