جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٥ - غزل ٣٣٥ چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش
|
آتش مهر تو را، حافظ عجب در سر گرفت |
آتش دل كِىْ به آب ديده بنشانم چو شمع[١] |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! به هجرانم مبتلا ساختى و سوختىام، دم بر نياوردم. اين سرشكم بود كه پرده از راز فريفتگىام به تو برداشت. مگذار بيش از اين از ديدارت محروم بمانم. به گفته خواجه در جايى:
|
تو تا به روى من اى نور ديده! دربستى |
دگر جهان دَرِ شادى، به روى من نگشاد |
|
|
خيال روى توام، ديده مى كند پر خون |
هواى زلف توام، عمر مى دهد بر باد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
بدين شكسته بيت الحَزَن كه مى آرَد |
نشانِ يوسفِ دل، از چَهِ زنخدانش؟ |
|
كيست؟ تا مرا از ناراحتى فراق دلدار رهاند، و مژده ديدارش را بياورد و قدرى به سوز درونىام تخفيف دهد. به گفته خواجه در جايى:
|
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت: |
فراقِ يار، نه آن مى كند كه بتوان گفت |
|
|
حديثِ هول قيامت، كه گفت واعظِ شهر |
كنايتى است، كه از روزگار هجران گفت |
|
|
نشانِ يار سفر كرده، از كه پرسم باز |
كه هرچه گفت بريدِ صبا، پريشان گفت[٣] |
|
|
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم |
كه دادِ من بستاند، مگر ز دستانش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٦.