جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٨ - غزل ٣٣٤ من خرابم ز غم يار خراباتى خويش
آنچه بايد به تو برسد، خواهد رسيد. كوششهاى بيجا و بىفايده را به كنار گذار و دور افكن كه خاطرت را مى آزارد. كنايه از اينكه: محبوب، خود طريق بنده نوازى را مىداند. تو را همان بِهْ كه در فكر برطرف نمودن موانع گردى، و از بندگى صحيح دوست سرباز نزنى؛ كه:
٢٤٣٣
«يا أباذَرٍّ! لا يُسْبَقُ بَطى ءٌ بِحَظِّهِ، وَلا يُدْرِكُ حَريصٌ ما لَمْ يُقَدَّرْ لَهُ، وَمَنْ اعْطِىَ خَيْراً، فَإنَّ اللَّهَ أعْطاهُ؛ وَمَنْ وُقِىَ شَرّاً، فَإنَّ اللَّهَ وَقاهُ.»
[١]: (اى ابوذر! هرگز كسى نمى تواند بر سهم و بهره درنگ كننده پيشى بگيرد؛ و به هيچ وجه، حريص و آزمند به آنچه كه براى وى مقدّر نشده نمى رسد. و بدرستى كه به هركس خيرى داده شود، خدا به او عنايت فرموده؛ و هركس از شرّى نگهدارى شود، خدا او را نگاه داشته است.)
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عَجَب، گر بنوازد درويش |
|
باز خواجه به بيان سابق باز گشته و مى گويد: تو را به خودت قسم مى دهم كه پرسشى از اين دل سوخته بنمايى. تو شاهى و شاهان را سزد كه دست مرحمتى به سر فقيران درگاه خود كشند و آنان را از گرفتاريهايشان برهانند. به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا، مونسِ جان باش |
وين سوخته را، مَحرمِ اسرار نهان باش |
|
|
ز آن باده كه در مَصْطبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده وگو رمضان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر ونشان باش[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٧٨- ٧٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.