جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٦ - غزل ٣٣٤ من خرابم ز غم يار خراباتى خويش
٣٢٨٨
مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً. إلهى! لَمْ اسَلِّطْ عَلى حُسْنِ ظَنّى قُنُوطَ الأياسِ، وَلا انْقَطَعَ رَجآئى مِنْ جَميلِ كَرَمِكَ.»
[١]: (بار الها! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و به ايشان نگريستى و از جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها به مناجات پرداخته و در ظاهر و آشكارا براى تو عمل نمودند. معبودا! نوميدى و يأس را بر خوش گمانىام مسلّط ننمودهام، و اميدم از كرم زيبايت نبريده است.) به گفته خواجه در جايى:
|
چون در جهانِ خوبى، امروز كامكارى |
شايد كه عاشقان را، كامى زلب برآرى |
|
|
آخر ترحّمى كن، بر حالِ زارِ حافظ |
تا چند نااميدى؟ تا چند خاكسارى؟[٢] |
|
|
خرمنِ صبرِ منِ سوختهْ دل، داد به باد |
چشم مست تو، كه بگشاد كمين از پس و پيش |
|
اى دوست! چشم مست و جمال جذّابت براى صيد دلهاى عاشقانت كمين كرده تا آنان را راهزنى كند. نمىدانم چرا مرا مورد عنايت خود قرار نمى دهى؟ تا كى مىتوانم صبر و شكيبايى داشته باشم؟ هرچه زودتر مرا هم به وصالت نايل ساز. به گفته خواجه در جايى:
|
سينه، مالا مالِ درد است، اى دريغا مرهمى! |
دل، ز تنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
|
سوختم در چاه صبر از بَهْرِ آن شمع چِگِلْ |
شاهِ تُركان غافل است از حال ما، كو رستمى؟[٣] |
|
و در جاى ديگر:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٥، ص ٣٩٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٣.