جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٥ - غزل ٣٣٤ من خرابم ز غم يار خراباتى خويش
انس برقرار كند. به گفته خواجه در جايى:
|
چو رويت، مِهر و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت، سَرْو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل و لؤلؤت در دلفروزى |
دُرِ دريا و لَعْلِ كان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد، هيچ تن را |
نه تن، بِاللَّه، كه مِثْلَت جان نباشد[١] |
|
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو، كارى از پيش |
|
معشوقا! عهد ازلى و يا ديدار گذشتهام به ياد مى آيد و دل و عالم خيالىام را بدان توجّه مى دهد، بيا و باز عنايتى بفرما تا حجاب از ديده دلم كنار رود و مشاهدهات نمايم؛ زيرا بىمدد و لطف تو كارى از من ساخته نيست. در جايى مى گويد:
|
هماىِ اوج سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى، بر مقام ما افتد |
|
|
حُباب وار، براندازم از نشاط كُلاه |
اگر ز روى تو عكسى، به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد، از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى، به بام ما افتد؟[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
بارها گفتهام و بار ديگر مى گويم: |
كه من دلشده، اين رَه نه بخود مى پويم |
|
|
من اگر خارم اگر گل، چمن آرايى هست |
كه از آن دست كه مى پروردم، مىرويم[٣] |
|
|
آخراى پادشهِ حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد، نمكى بر دل ريش؟ |
|
اى دوستِ يكتا در جمال و ملاحت من! چه مى شود اگر نظرى به اين بى بضاعت نمايى، و با بوسه و ديدار، و يا كلامت سوزش درونىام را در عشقت زياده نمايى، تا باز حيات تازه اى بيابم و به مشاهدهات نايل گردم؛ كه:
٢٤٣١
«إلهى! وَاجْعَلْنى
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٤، ص ٢٨٦.