جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٤ - غزل ٣٣٤ من خرابم ز غم يار خراباتى خويش
در جايى مى گويد:
|
دل من به دور رويت ز چمن فراغ دارد |
كه چو سَرْو پاىْ بنداست وچو لاله داغ دارد |
|
|
به فروغِ چهرهْ، زلفت، همه شب زند رَهِ دل |
چه دلاوراست دزدى كه به شب چراغ دارد |
|
|
من و شمع صبحگاهى سزد ار به هم بگرييم |
كه بسوختيم و از ما، بُت ما فراغ دارد[١] |
|
آرى، آن عارف عاشقى كه با ديده دل حق سبحانه را- در ازل و يا در اين عالم- ديد و درون خود را از غير او پرداخت، تا مشاهدات ازلى و يا اين جهانىاش پيوسته نگشته و حالش مقام نشده، همواره با سوز و گداز زندگى بسر مى برد و جز با ديدارش آرامش نمى گيرد.
|
با تو پيوستم و از غيرِ تو، دل ببُريدم |
آشناىِ تو ندارد، سَرِ بيگانه و خويش |
|
محبوبا! چون با تو (در ازل، و يا در اين جهان) آشنا شدم، به غير تو نظر ندارم؛ زيرا آشناى تو را با غير و بيگانه، و خويش كارى نيست، بلكه بيگانه و خويش نمىنگرد كه: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، لَهُ الْحُكْمُ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[٢]: (و هرگز با خدا معبود ديگرى را مخوان، كه معبودى جز او نيست، و هر چيزى غير از روى [اسماء و صفات] اش نابود است، و فرمانروايى از آن اوست و به سوى او باز گردانده مى شويد.).
و شايد مى خواهد بگويد: كسى كه با تو انس گرفت، ديگر نمى تواند با غير تو.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٢] - قصص: ٨٨.