جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٦ - غزل ٣٢٥ دلا رفيق سفر، بخت نيكخواهت بس
از اين غزل معلوم مى شود، خواجه را حالى معنوى در شيراز رخ داده كه به خود خطاب كرده و مى گويد:
|
دلا! رفيق سفر، بختِ نيكخواهت بس |
نسيمِ روضه شيراز، پيكِ راهت بس |
|
|
دگر ز منزل جانان، سفر مكن درويش! |
كه سير معنوى و كُنجِ خانقاهت بس |
|
اى خواجه! حال كه بخت و لطيفه الهى با تو ياورى كرده و دوست برايت در تجلّى است و سفر معنوى نصيبت گشته، آن بِهْ كه عنايت الهى و انفاس قدسيّه مردان بزرگ شيراز و مرشدان طريق را در اين سفر ربانى، يار خود قرار دهى، و بايد توجّه داشته باشى تا حال معنوىات ملكه نشده از شيراز و گوشه انزوا خارج نشوى و آن را از كف ندهى؛ پس:
|
به صدر مصطبه بنشين و ساغرِ مى نوش |
كه اين قدر ز جهان، كسب مال و جاهت بس |
|
|
زيادتى مطلب، كار بر خود آسان كن |
كه شيشه مِىِ صاف و بُتِ چو ماهت بس |
|
حال كه جانان، تو را به درگاه خود راه داده و به قرب خود پذيرفته، مفتخر باش، و در جايگاه عبادت خود بنشين، وهمواره مراقبه و توجّه به او را حفظ كن، و از