جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨١ - غزل ٣٠٨ بر نيامد از تمناى لبت كامم هنوز
٢٧٥٥
أهْلِ الجَذْبِ ... إلهى! اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ، حَتّى أصِلَ إلَيْكَ؛ وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ، حَتّى اقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! مرا به حقايق مقرّبانت آراسته نما، و به راه و روش مجذوبين رهسپارم ساز ..
بار الها! با رحمتت مرا به خويش بخوان تا به تو واصل شوم، و با عطا و احسانت به سوى خود جذبم نما تا [به تمام وجود] بر تو روى آورم.- به گفته خواجه در جايى:
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو، كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشه حُسن وملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد، نمكى بر دلِ ريش؟ |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازددرويش[٢] |
|
|
اى كه گفتى: جان بده، تا با شدت آرامِ دل! |
جان به يغمايش سپردم، نيست آرامم هنوز |
|
اى استاد طريقى كه فرمودى: در پيشگاه دوست بايد جان بدهى و از تعلّقات و هستى خود برهى، تا فنايت دست دهد و به بقاى به معبود و آرامش حقيقى دست يابى. به فرمانت عمل نمودم، آرامش و بقايم دست نداد. و ممكن است خطاب خواجه به محبوب باشد. كنايه از اينكه: اى خواجه! اگر از خويش و تعلّقات بكلّى رسته و به فناى تامّ نايل گشته بودى، من نيز بقايت بخشيده بودم و آرامش كامل به دست آورده بودى. در جايى مى گويد:
|
تا نگردى آشنا زين پرده بويى نشنوى |
گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش |
|
|
در حريم عشق نتوان دم زد از گفت و شنيد |
ز آنكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩- ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥١، ص ٢٦٦.