جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٥ - غزل ٣٣٧ خوشا شيراز و وضع بىمثالش
سخن به ميان مى آورد. گويا خواجه هم در ابيات فوق به چنين امرى نظر داشته، كه آن را با تعبيرات خاصّى ادا نموده؛ چنانكه در جايى مى گويد:
|
نمىدهند اجازت، مرا به سير سفر |
نسيمِ خاكِ مُصّلى و آب رُكناباد[١] |
|
و سپس مى گويد:
|
كه نام قند مصرى بُرد آنجا |
كه شيرينان ندادند انفعالش؟ |
|
باز با اين بيت از ايّام گذشته وصال خود ياد نموده و مى گويد: آنجايى كه يار جلوه كند، شيرينى آن جلوات به عاشق اجازه نمى دهد كه سخن از شيرينى قند مصرى به ميان آورد.
|
صبا! ز آن لُولىِ شنگولِ سرمست |
چه دارى آگهى چون است حالش؟ |
|
در اين بيت هم باز يادى از جلوات گذشته وصال محبوب، و يا استاد كامل خود كرده و مى خواهد بگويد: اى نسيمها و نفحات دوست! از معشوق من و يا استاد كاملم چه خبر دارى؟ و يا مى خواهد با اين بيان (صبا) از نزديكان درگاه محبوب خبردار شود كه آيا حضرتش را با خواجه عنايتى هست يا خير؟
|
مكن بيدار از اين خوابم خدا را |
كه دارم عشرتى خوش با خيالش |
|
منظور از «خواب» گويا همان خيال ايّام وصال گذشته است كه با اين بيان يادى از آن كرده و در نظر دارد اگر هم عشرتى با دوست ندارد، كسى او را از آن مواضع خيالى ديدارش جدا نسازد ..
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٨، ص ١٨١.