جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٨ - غزل ٣٤٩ يا رب آن نوگل خندان كه سپردى به منش
|
به ادب، نافه گشايى كن از آن زلفِ سياه |
جاى دلهاى عزيز است، به هم بر مزنش |
|
|
گو: دلم حقِّ وفا با خط و خالت دارد |
محترم دار در آن طُرّه عنبر شكنش |
|
خواجه باد صبا (نبىّ اكرم ٦ و اولادش : و يا استاد كامل) را مورد خطاب قرار داده و مى گويد: اى نسيمهايى كه با دوست شما را رابطه برقرار است، آرزوى من آن بود كه همواره به ديدار و شهود تجلّياتش برقرار باشم، ولى افسوس! كه حسود چمن، شيطان و يا هواهاى نفسانى، از مشاهدهام دور ساخت، سلام مرا به او برسانيد. و چون خواستيد پرده از كثرات برداريد و جمالش را از ملكوت آنها به من نشان دهيد، به گونه اى بركنار بنماييد كه گرفتارانش در دام زلفش بمانند و همچون من به فراق مبتلا نگردند. با او بگوييد: خط و خال و جمالت با دل خواجه، حقّ نمك و وفادارى دارند و به آشفتگىاش خدمت كردهاند، وى را محترم دارند و به دام زلف عنبرينش باز گرفتارش سازد، تا عطر جمالش را از كثرات استشمام نمايد.
به گفته خواجه در جايى:
|
اى باد مشكبو! بگذر سوى آن نگار |
بگشا گره، ز زلفش و بويى به من بيار |
|
|
كردى به روزگار، فراموش بنده را |
ز نهار! عهد يار وفادار ياد آر[١] |
|
ابيات مذكور كلماتى است عاشقانه، به تعبيرات عشّاق مجازى؛ و در واقع با اين ابيات، تقاضاى ديدار مجدّد مى نمايد، لذا باز با همان لسان عاشقانه مى گويد:
|
گرچه از كوى وفا گشت به صد مرحله دور |
دور باد آفت دور فلك از جان و تنش |
|
اگرچه محبوب من حقّ نمك و وفادارى را ملاحظه ننمود و به هجرانم مبتلا
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٩، ص ٢٢٦.