جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ٣١٨ زلفين سيه خم به خم اندر زده اى باز
بستانم. به گفته خواجه در جايى:
|
مست است يار و يادِ حريفان نمى كند |
يادش به خير! ساقىِ مسكين نواز من |
|
|
بر خود چوشمع، خنده زنان گريه مى كنم |
تا با تو سنگدل، چه كند سوز و ساز من |
|
|
ياران به ناز و نعمت و، ما غرق محنتيم |
يا رب! بساز كار من اى كارساز من![١] |
|
|
من سر چو قلم بر سَرِ سوداى تو دارم |
با آنكه من سر زده را، سر زده اى باز |
|
معشوقا! با آنكه مكرّر مرا از ديدارت محروم ساختى، ولى من آن نِيَم كه در هجرانت سر از سوداى تو باز گيرم. هر چند از سر زنى و محرومم دارى، (چون قلم) باز سر عبوديّت به سوداى تو بر خاك خواهم ساييد تا بازم به خود راه دهى. كه:
٢٩٧٢
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟ وَمَن [ذَا] الَّذى أنَسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟ إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَوِلايَتِكَ ... وَأعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ فى جِوارِكَ.»
[٢]: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّتت را چشيد، و جز تو را خواست؟ و كيست كه به مقام قربت انس گرفت، و از تو روى گردان شد؟ معبودا! پس ما را از آنانى قرار دِهْ كه براى مقام قرب و ولايتت برگزيدهاى، ... و از فراق و هجران [و يا شدّت خشمت] در پناه خود گرفته، و در جوار خويش در مقام صدق و حقيقت جاى دادى.)
|
نقدِ سَره قلب، كه پالودهام از چشم |
از سكّه رويم همه بر زَرْ زده اى باز |
|
عمرى كوشيدم تا نقدينه اى بَدَلى و بىارزش از اشك ديدگان به دست آورم تا تو را خريدار گردم، افسوس! كه آن را نپذيرفتى و باز مرا در فراقت به زرد روئى كشيدى.
به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٦، ص ٣٤٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.