جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٨ - غزل ٣١٩ درآ كه در دل خسته توان در آيد باز
براى مشاهدهات برگزيدى، و روى دلشان را [از غير خود] براى خويش پرداخته، و قلبشان را از هرچه جز دوستى خود فارغ ساختى، و به آنچه نزد توست، راغب گردانيدى.)
|
غمى كه چون سپهِ زنگ، مُلكِ دل بگرفت |
ز خيلِ شادىِ رُومِ رُخت زُدايد باز |
|
دلبرا! يگانه چيزى كه غمهاى بىپايان هجران، و يا تعلّقات و ابتلائات عالم طبيعت را از آينه دلم مى زدايد و به آن صفا و جلا مى دهد، تجلّيات پر شور توست، محرومم مدار؛ كه:
٣٢٥٩
«إلهى! [اللّهُمَّ!] ... اكْشِفْ عَنْ قُلُوبِنا أغْشِيَةَ الْمِرْيَةِ وَالحِجابِ، وَأزْهِقِ الباطِلَ عَنْ ضَمآئِرِنا، وَأثْبِتِ الحَقَّ فى سَرآئِرِنا؛ فَإنَّ الشُّكُوكَ وَالظُّنُونَ لَواقِحُ الفِتَنِ، وَمُكَدِّرَةٌ لِصَفْوِالمَنآئِحِ وَالمِنَنِ.»
[١]: (معبودا! [بار خدايا!] ... پردههاى شكّ و حجاب را از دلهايمان دور ساز، و باطل را از باطنمان نابود كن، و حقّ را در درونمان برقراردار؛ زيرا شكّها و گمانها، پيوندهاى فتنه و فساد شده و عيش خوش ما به عطايا و نعمتهايت را ناگوار مى سازند.) و به گفته خواجه در جايى:
|
غم كُهِنَ، به مِىِ سالخورده دفع كنيد |
كه تخمِ خوشدلى اين است، پير دهقان گفت[٢] |
|
و در جاى ديگر:
|
چون نقشِ غم ز دور ببينى، شراب خواه |
تشخيص كرده ايم و مداوا مقرَّراست[٣] |
|
|
بدان مَثَل، كه شب آبستن آمده است به روز |
ستاره مى شمرم، تا كه شب چه زايد باز |
|
همان طور كه گفتهاند: ظلمت شب، آبستن به روشنايى روز است، من هم در ايّام.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.