جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٦ - غزل ٣١٦ دلم ربوده لولى وشى است شورانگيز
|
گفتم كه: كِىْ ببخشى، بر جان ناتوانم؟ |
گفت: آن زمان كه نبود، جان در ميانه حايل[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از بيت، ذكر چهار صفت از صفات دنيا باشد، كه:
دلها را مى ربايد، و شورى در اهلش به پا مى كند، دروغين وعده وقتّال وضع و رنگ آميز و فريب دهنده است و مى خواهد مرا هم دچار خويش كند.
|
فداى پيرهنِ چاكِ ماه رويان باد |
هزار جامه تقوى و خرقه پرهيز |
|
اى هزاران جامه تقوى و زهد خشك ريائى و عبادت قشرى، به فداى آن محبوبى كه از باطن مظاهر و از طريق كثرات براى من جلوه گرى كند، و پرده از جمال مظاهرش بگشايد و به ديدارش نايل سازد! در واقع با اين بيان اظهار اشتياق به دوست حقيقى مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم: |
كه من نسيم حيات، از پياله مى جويم |
|
|
عَبُوسِ زهد، به وجه خمار ننشيند |
مريد حلقه دُردى كشان خوش خويم |
|
|
تو خانقاه و خرابات، در ميانه مبين |
خدا گواست، كه هر جا كه هست با اويم[٢] |
|
|
فرشته، عشق نداند كه چيست، قصّه مخوان |
بخواه جام و شرابى به خاك آدم ريز |
|
آرى، كمال عشق و حقيقت بىانتهاى محبوب، آن را باشد كه در قبول ولايت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٨، ص ٢٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٢، ص ٣١١.