جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦ - غزل ٣٠٤ نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير
|
اگر شبى به زبانم، حديث توبه رَوَد |
ز بىطهارتى، آن را به مِىْ غَراره كنم |
|
|
اگر ز لعل لب يار، بوسه اى يابم |
جوان شوم ز سر وزندگى دوباره كنم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
نبسته اند دَرِ توبه، حاليا برخيز |
كه توبه، وقت گُل از عاشقى، زبى كارى است[٢] |
|
|
چو لاله در قدحم ريز ساقيا! مِىِ ناب |
كه نقشِ خال نگارم، نمىرود ز ضمير |
|
اى دوست! قدح وجود مرا به محبّت و مشاهدات دو آتشه خود بيآراى و مرا از من بگير و فانى ساز، تا تو را به تو بخواهم، نه به خويشتن؛ كه:
٢٢٢٨
«مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ، فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ.»
[٣]: (از تو وصالت را خواستارم؛ و به تو، بر خودت راهنمايى مى جويم؛ پس مرا با نور خويش به سويت رهنمون شو.).
و يا مى خواهد بگويد: من از توجّه به عالم كثرات و مظهريّت، كه خال سياه و نشان دهنده پرتوى از جمال توست، نمىتوانم خلاصى يابم و به نظر استقلالى به آنها ننگرم، مگر آنكه تو وجود مرا غرق مى ناب مشاهدهات نمايى، تا بكلّى از خود و كثرات بِرَهَم، وتو را با مظاهر، و محيط به آنها مشاهده نمايم؛ كه:
٢٢٨٦
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ، فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ! مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٤]: (اى خدايى كه با رحمانيّتت [بر تمام موجودات] استوار و چيره گشتى، و در نتيجه عرش [موجودات] در ذاتت غايب گرديده! آثار مظاهر را با آثار خويش از بين برده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.)؛ لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٨، ص ٢٨٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٢، ص ٧٩.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.