جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥ - غزل ٣٠٤ نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير
|
غرور حُسن اجازت، مگر نداداى گل |
كه پرسشى نكنى، عندليب شيدا را؟[١] |
|
|
چو قسمت ازلى بىحضور ما كردند |
گر اندكى نه به وفق رضاست، خُرده مگير |
|
اى خواجه! و يااى سالك طريق دوست! آنچه او از ديدارش در ازل (پيش از آنكه اين وجود عنصرى اعتبارى ما وجود و حضور داشته باشد)، تقدير نموده، خواستهاش محتاج به اذن ما نبوده و نخواهد بود، و چون و چرا در آن راه ندارد؛ پس اگر قسمت تو اندكى موافق خواستهات نيست، خُرده مگير، بنده را با «لَيْتَ» و «لَعَلَّ» چه كار؟ در جايى مى گويد:
|
دلم اميد فراوان ز وصل روى تو داشت |
ولى اجل به رَهِ عمر، رهزنِ امَل است |
|
|
ز قسمت ازلى، چهره سيه بختان |
به شستشوى، نگردد سفيد واين مثل است |
|
|
بگير طُرّه مَهْ طلعتىّ و قصّه مخوان |
كه سَعْد ونَحسْ زتأثير زُهره وزُحَل است[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
رضا به داده بده، و زجبين گره بگشاى |
كه بر من وتو، دَرِاختيار نَگْشاده است[٣] |
|
|
به عزم توبه نهادم، قدح ز كف صد بار |
ولى كرشمه ساقى، نمىكند تقصير |
|
بارها عزم آن نمودهام كه مراقبه و ذكر و توجّه به محبوب را ترك گويم، ولى چه كنم؟ كه دوست دست از كششها و نوازشهاى خود بر نمى دارد، و مرا هر ساعت به نوعى با الطاف خفيّه و نوازشهايش باز به خويش دعوت مى كند، ناچار توبه از توبه مى كنم. در جايى مى گويد:
|
به عزم توبه سحر گفتم: استخاره كنم |
بهارِ توبه شكن مى رسد، چه چاره كنم؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢، ص ٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٩، ص ٨٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.