جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٤ - غزل ٣٤٥ ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
دارد، به خود دارد، و اعتنايى به كسش نيست، و تندخويى او با عاشقان از آن است كه نمى خواهد با بود خود كسى سخن از خويش، حتّى از عاشقىاش به ميان آورد.) و صبر را پيشه ساخت تا شايد روزى به مقام عزّت معشوق ملحق گشته و ديدار معشوق ميسّر شود؛ كه:
٢٥٠٧
«الهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ ... حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ ... إلهى! وَألْحِقْنى بِنُورِ عِزِّكَ الأبْهَجِ، فَأكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خآئِفاً [مُراقباً]، ياذَا الجَلالِ وَالإكرامِ!»
[١]: (معبودا! انقطاع و بريدن كامل از غير، به سوى خويش را به من عطا نما ... تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، و در نتيجه به معدن عظمتت واصل گشته و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد ... بار الها! و مرا به درخشانترين نورِ مقام عزّتت بپيوند، تا عارف و شناساى تو بوده، و از غير تو رو گردانده، و تنها از تو ترسان [و مراقب] باشم اى صاحب جلال و عظمت و بزرگوارى!).
و چون تندخويى معشوق حقيقى و ابتلائات و مشكلات سلوك سبب رسيدن عاشق به كمال خويش است، مىگويد:
|
گر موجْ خيرِ حادثه، سر بر فلك زند |
عارف به آب تَر نكند، رَخْتِ پخت [بخت] خويش |
|
حوادث و ناراحتيها، اگر پى در پى پيش آيد و سر به فلك كشد، عاشق عارف، خاطر خود را از آن پريشان نمى كند، و در مقابل آن دست و پا نمى زند؛ زيرا مىترسد بخت و لطيفه ربّانىاش آسيب پذيرد. اينجاست كه هرچه برايش پيش مىآيد همه را هديه هايى از دوست مى بيند و نيكو، و بر آنها به شيرينى صبر مىنمايد؛ كه:
٢٤٩٥
«إذا رَأَيْتَ رَبَّكَ يُوالى عَلَيْكَ البَلآءَ، فَاشْكُرْهُ.»
[٢]: (هنگامى كه ديدى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.