جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٢ - غزل ٣٤٥ ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
از اين غزل ظاهر مى شود، كه خواجه را ديدارهاى ناپايدار بوده (بيت ختم شاهد بر آن است)، سخن از آن به ميان مى آورد، و خود را به صبر دعوت مى كند. و در ضمن، به علّت آن ناپايدارى اشاره كرده و مى گويد:
|
ما آزموده ايم در اين شهر، بختِ خويش |
بايد برون كشيد، از اين ورطه، رَختِ خويش |
|
|
از بس كه دست مى گزم و آه مى كشم |
آتش زدم چو گُل، به تنِ لَختْ لَختِ خويش |
|
گويا با اين بيان مى خواهدبگويد: اى سالكين راه خدا! يگانه چيزى كه شما را به كمالات نفسانيّه و فطرت خويش آشنا مى سازد و توجّه مى دهد، همانا قطع علاقه از عالم طبيعت و بشريّت، و تجافى ازدار غرور است. اين معنى را ما نسبت به بخت و نهاده ربّانى و ملكوتى خود امتحان و آزمايش نمودهايم. هر زمان كه رَخْتِ تعلّقات از اين عالم بيرون كشيده و منقطع شويم، از مشاهده عالم روح و ريحان و جمال حضرت محبوب بهرهمند خواهيم شد؛ ولى هنگامى كه بستگى به عالم طبع داشته باشيم، از معنويّت و ديدار معشوق محروميم؛ كه:
٢٤٩٢
«يا أباذَرٍّ! إنَّ الدُّنْيا لَمُشْغِلَةٌ لِلْقُلُوبِ وَالأبْدانِ، وَانَّ اللَّهَ- تَبارَكَ وَتَعالى- سآئِلُنا عَمّا نَعَّمَنا فى حَلالِهِ، فَكَيْفَ بِما نَعَّمَنا فى حَرامِهِ؟»
[١]:
(اى ابوذر! بدرستى كه دنيا قلبها و بدنها را مشغول مى سازد، و خداوند- تبارك و تعالى-.
[١] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٣.