جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٧ - غزل ٣٣٤ من خرابم ز غم يار خراباتى خويش
|
بى مِهر رُخَت، روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شب دَيجُور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره ز هجران تو، ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است[١] |
|
امّا:
|
گر چَليپاىِ سَرِ زلف زهم بگشايد |
بس مسلمان كه شود، كُشته آن كافر كيش |
|
دانستهام اگر حضرت دوست (با اين همه بىعنايتيهايش به من و عاشقانى چون من) پيچيدگيهاى ظواهر عالم طبيعت و كثرات را از هم بگشايد، و عاشقانش را با پرده بردارى از ملكوت و عالَم امْرشان به گوشه اى از ديدارش آگاه سازد، همه را شادمان نموده، و از تاريكيهاى جهلِ به خويش نجات خواهد بخشيد، كه:
٢٥٦٠
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٢]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [بر تمام موجودات] استوار و چيره گشته و احاطه نمودى، و در نتيجه عرش [موجودات] در ذاتت غايب گرديد! آثار مظاهر را با آثار خويش از بين برده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.)
|
پسِ زانو منشين و غمِ بيهوده مخور |
كه ز غم خوردنِ تو، رزق نگردد كم و بيش |
|
|
چون كه اين كوششِ بىفايده، سودى ندهد |
پس ميازار دل خود، ز غم اى دورانديش! |
|
اى خواجه! غم و غصّه كم و زياد رزق معنوى و هجر و وصل جانان را مخور.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.