جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٣ - غزل ٣٣٢ به جد و جهد چو كارى نمى رود از پيش
(باز روى سخن خواجه با زاهد قشرى است- مىخواهد به خود بگويد: چرا از گفتار و كردار زاهد رنج مى برى؟ دنيا، هم نوش دارد و هم نيش، هم زاهد دارد و هم ولىّ. بيا با اوليايش بنشين و رفتار آنان را بنگر، و از آنچه حضرت دوست از تجلّيات و مشاهدات براى ايشان قسمت كرده، بهرهمند شو. چه كاردارى به زاهد و رفتار ناهموارش؟ در جايى مى گويد:
|
در تابِ توبه، چند توان سوخت همچو عود |
مِىْ ده، كه عمر در سر سوداى خام رفت |
|
|
زاهد، غرور داشت، سلامت نبرد راه |
رند از رَهِ نياز، به دار السّلام رفت |
|
|
زاهد! تو دان و خلوت تنهايى و نياز |
عشّاق را، حواله به عيش مدام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحتِ حافظ، كه رَهْ نيافت |
گم گشتهاى، كه باده عشقش به كام رفت[١] |
|
و يا مى خواهد بگويد: توجّه به ابتلائات و خوشيهاى عالَم طبع نداشته باش، كه آن را نيش و نوش با هم است؛ كه:
٢٤٢٠
«لَمْ يَلْقَ أَحَدٌ مِنْ سَرّآءِ الدُّنْيا بَطْناً، إلّامَنَحَتْهُ مِنْ ضَرّآئِها ظَهْراً.»
[٢]: (هيچ كس با روى خوش با دنيا روبرو نشد، مگر اينكه دنيا با ناگوارىاش به او پشت كرد.- همچنين:
٢٤٢١
«لا تَدُومُ حيرَة الدُّنْيا، وَلا يَبْقى سُرُورُها، وَلا تُؤْمَنُ فَجْعَتُها.»
[٣]: (خوشى و اقبال دنيا دايمى، و شادمانىاش پايدار نيست، و از مصيبت و گرفتارىاش ايمن نمى توان شد.)؛ از باده فطرت كه تو را نصيب كرده اند بنوش؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٤]: (پس راست و استوار، روى و تمام وجود خود را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد.) و نيز:
٢٤٢٢
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلْفَتَكَ لَدَيْهِ، بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدُّنْيا.»
[٥]: (مبادا بهره خويش.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١١٤.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١١٦.
[٤] - روم: ٣٠.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.