جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٥ - غزل ٣٣٢ به جد و جهد چو كارى نمى رود از پيش
مرا از ديدارت محروم مساز؛ كه:
٢٤٢٣
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[١]: (معبودا! اين ذلّت و خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار و پيداست، و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست، از تو وصالت را خواستارم، و به تو بر تو راهنمايى مى جويم، پس به نور خويش مرا به سويت رهنمون شو و با بندگى راستين در پيشگاهت برپادار.)
|
دهان تنگِ تو، دلخواهِ جان حافظ شد |
به جان بود خطرم، زين دل محال انديش |
|
اى دوست! من فريفته دهان تنگ و جمال و كمال زيباى توام، و به جان، خريدار آنم. و رسيدن به اين آرزو، خطر از دست شدن جان را در پيش دارد؛ زيرا تا جان در ميانه حايل است، نمىتوان به تو و جمال تو راه يافت. در جايى مى گويد:
|
هر نكته اى كه گفتم در وصف آن شمايل |
هركس شنيد، گفتا: للَّهِ دَرُّ قائِل |
|
|
تحصيل عشق و رندى آسان نمود اوّل |
جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل[٢] |
|
و در جايى ديگر به خود خطاب كرده و مى گويد:
|
گر ديگران به جان، غمِ جانان خريدهاند |
اى دل! تو اين معامله بارى نمى كنى |
|
|
ترسم كز اين چمن، نبرى آستين گل |
كز گلبنش، تحمّلِ خارى نمى كنى |
|
|
در آستينِ كام تو، صد نافه مندرج |
و آن را فداىِ طرّه يارى نمى كنى[٣] |
|
[١] - اقبال الأعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٨، ص ٢٨٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٨، ص ٣٧٩.