شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٦ - برخاستن مخالفت و عداوت از ميان انصار به بركات رسول
چون آنها را بفشرند شيرهشان يكى است.
آن كه درونش از نور تهى است و تربيت را پذيرا نيست، همچون غورهاى است كه پختگى نپذيرد. به ظاهر چون ديگران است و درون او پر از كينه و نيران. ليكن راز او را فاش كردن نشايد، و اين سر همچنان نهان بايد كه:
|
حق همىخواهد كه نوميدانِ او |
زين عبادت هم نگردانند رو |
|
|
هم به اوميدى مُشرَّف مىشوند |
چند روزى در ركابش مىدوند. |
|
|
خواهد آن رحمت بتابد بر همه |
بر بد و نيك از عمومِ مَرحمه |
|
٣٦١٤- ٣٦١٢/ ١
|
گر كشانم بحث اين را من بساز |
تا سؤال و تا جواب آيد دراز |
|
|
ذوقِ نكته عشق از من مىرود |
نقشِ خدمت نقشِ ديگر مىشود |
|
١٣٧٥- ١٣٧٤/ ٣ اما خامانى كه سعادتمندند مىكوشند تا خدمت راهنما كنند و از تربيت او و با رياضت خود از غورگى در آيند و انگور گردند و همه با هم يكى شوند. لاجرم جسم را رها مىكنند و به جان مىپردازند.
دست قدرت الهى است يا دم رسالت پناهى كه اين صورت پراكندهها را در معنى يكى كرده است، همچون كوزهگرى كه ذرههاى جدا از هم را فراهم مىكند و از آن كوزهاى مىسازد سپس به شكوه مىگويد آن كس كه چون سليمان از سرها آگاه هست و زبان همه را مىداند در هر عصر هست و در عصر ما هم هست، اما سعادت يافتن او كسى را دست مىدهد كه با او آشنايى روحى داشته باشد.
|
مولَعيم اندر سخنهاى دقيق |
در گِرِهها باز كردن ما عَشيق |
|
|
تا گره بنديم و بگشاييم ما |
در شكال و در جواب آيين فزا |
|
|
همچو مرغى كو گشايد بند دام |
گاه بندد تا شود در فن تمام |
|
|
او بود محروم از صحرا و مَرج |
عمر او اندر گره كارى است خرج |
|
|
خود زبونِ او نگردد هيچ دام |
ليك پرّش در شكست افتد مدام |
|
ب ٣٧٢٣- ٣٧١٩ مولع: آزمند، حريص.