شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٣ - تتمه نصيحت رسول
كشتن نفس پرداختن، از سالك به خودى خود بر نمىآيد، بلكه پيوسته بايد از خدا بخواهد كه او را در جهت رضاى خويش- كه همان اطاعت پير است- بدارد زيرا همه كارها به دست خداست. و باشد كه بنده از خدا حاجتى خواهد و روا نشود، و در اين صورت مأيوس نبايد بود و بر طلب بايد افزود.
|
ور تو گويى هم بديها از وى است |
ليك آن نقصانِ فضلِ او كى است |
|
|
اين بَدى دادن كمال اوست هم |
من مثالى گويمت اى محتشم |
|
|
كرد نقّاشى دو گونه نقشها |
نقشهاى صاف و نقشى بىصفا |
|
|
نقش يوسف كرد و حورِ خوش سرشت |
نقش عفريتان و ابليسانِ زشت |
|
|
هر دو گونه نقش استادىِّ اوست |
زشتى او نيست آن رادى اوست |
|
|
زشت را در غايت زشتى كند |
جمله زشتيها به گِردش بر تند |
|
|
تا كمال دانشش پيدا شود |
مُنكِر استاديش رسوا شود |
|
|
ور نداند زشت كردن ناقص است |
زين سبب خلّاقِ گبر و مُخلص است |
|
ب ٢٥٢٨- ٢٥٢١ مُحتشَم: (اسم مفعول از احتشام) در لغت با جلال و شكوه، بزرگ، بزرگوار. و در اينجا مجرد خطاب محترمانه است.
صاف: زيبا، بىعيب.
زشتى: نقصان، ناتوانى.
رادى: استادى، حكمت، دانشمندى.
|
ز مانوئيان هر كه بيدار بود |
خردمند و راد و جهان دار بود |
|
(فردوسى، به نقل از لغت نامه) گبر: در اين بيت: مطلق كافر، بىايمان.
مُخلص: ديندار، متدين، مسلمانِ خالص.
در بيتهاى پيش گفت، نفس چون مار پر زهر است، دندان آن را بايد كند تا از گزيدنش ايمن بود، و بايد كشتش و آسود. نيز گفت نفس را جز در سايه پير نتوان كشت، و سرانجام بدين نكته رسيد كه عنايت خدا بنده را وا نگذارد و بنده براى رهايى از شر نفس بايد روى به خدا آرد. اين بيتها پاسخ به پرسشى مقدّر است، و آن اينكه بدى را جز