شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٠ - منازعت چهار كس جهت انگور كه هر يكى به نام ديگر فهم كرده بود آن را
بصيرت: بينايى، دانستن حقيقت.
عما: عمى، كورى.
أهلِ جسد: آنان كه از معنى و حقيقت بهره ندارند. كه در پى پرورش جسماند.
بيشتر اختلاف مردم از توجه نكردن به معنى و مشغول شدن به ظاهر است. اگر خود را به راهنمايى تسليم كنند كه از معنى آگاه است، آنان را به حقيقت مىرساند و از خلاف مىرهاند، و بود كه ميان آنان بر سر ظاهرها توافقى دست دهد، اين وفاق نيز سودى ندارد، چرا كه عارضى است نه حقيقتى و به كمترين چيز به خلاف مبدل شود. پس آن كه در هر حال سخنش مايه وفاق است و بردارنده نفاق، شيخ است كه آن چه گويد از روى تحقيق است نه تقليد.
|
چون سليمان كز سوى حضرت بتاخت |
كو زبان جمله مرغان را شناخت |
|
|
در زمانِ عدلش آهو با پلنگ |
انس بگرفت و برون آمد ز جنگ |
|
|
شد كبوتر آمِن از چنگال باز |
گوسفند از گرگ ناورد احتراز |
|
|
او ميانجى شد ميان دشمنان |
اتّحادى شد ميان پَر زنان |
|
|
تو چو مورى بهرِ دانه مىدوى |
هين سليمان جو چه مىباشى غوى |
|
|
دانه جو را دانهاش دامى شود |
و آن سليمان جوى را هر دو بود |
|
|
مرغ جانها را در اين آخر زمان |
نيستشان از همدگر يك دم امان |
|
|
هم سليمان هست اندر دور ما |
كو دهد صلح و نماند جور ما |
|
|
قول إن مِن أمّةٍ را ياد گير |
تا به الّا و خَلا فِيها نذِير |
|
|
گفت خود خالى نبوده است امّتى |
از خليفه حق و صاحب همّتى |
|
|
مرغ جانها را چنان يكدل كند |
كز صفاشان بىغش و بىغِل كند |
|
|
مشفقان گردند همچون والده |
مُسلمون را گفت نَفسٌ واحِده |
|
|
نفس واحد از رسول حق شدند |
ور نه هر يك دشمن مطلق بُدند |
|
ب ٣٦٩٨- ٣٦٨٦ از سوى حضرت تاختن: از جانب خدا آمدن، كنايت از پيمبرى يافتن.
زبان مرغان شناختن: مأخوذ است از آيه «قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ