شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٦ - شرح كردن شيخ سر آن درخت با آن طالب مقلد
سر خوش: كنايت از آسوده خاطر، بىغم.
سليم: نادان.
درياى محيط: دريايى كه مىپنداشتند گرد جهان كشيده شده است.
آب حيوانِ درياى محيط: استعارت از علم.
|
تو به صورت رفتهاى اى بىخبر |
ز آن ز شاخ معنى بىبار و بَر |
|
|
گه درختش نام شد گه آفتاب |
گاه بحرش نام گشت و گه سحاب |
|
|
آن يكى كش صد هزار آثار خاست |
كمترين آثار او عمر بقاست |
|
|
گر چه فرد است او اثر دارد هزار |
آن يكى را نام شايد بىشمار |
|
|
آن يكى شخصى تو را باشد پدر |
در حق شخصى دگر باشد پسر |
|
|
در حق ديگر بود قهر و عدو |
در حق ديگر بود لطف و نكو |
|
|
صد هزاران نام و او يك آدمى |
صاحب هر وصفش از وصفى عَمى |
|
|
هر كه جويد نام گر صاحب ثِقه است |
همچو تو نوميد و اندر تفرقه است |
|
|
تو چه بر چفسى بر اين نام درخت |
تا بمانى تلخكام و شور بخت |
|
|
در گذر از نام و بنگر در صفات |
تا صفاتت ره نمايد سوى ذات |
|
|
اختلاف خلق از نام اوفتاد |
چون به معنى رفت آرام اوفتاد |
|
ب ٣٦٦٦- ٣٦٥٦ به صورت رفتن: بسنده كردن به ظاهر (لفظ).
آفتاب: چنان كه در تعريف علم گفتهاند «علم خود نور است و نور عالم است.» بحر: دريا.
بعض عارفان علم را «آب» گفتهاند چنان كه در تأويل «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً»\* (رعد، ١٧) گفتهاند «أنزَلَ مِنَ سَماءِ الرُّوحِ ماء العِلمِ.» (تفسير بيان السعادة، شرح سبزوارى) بقا: (مصدر مبنى از براى فاعل) باقى، جاودان، و مىتوان «عمر بقا» را «بقاى عمر» معنى كرد.
عَمى: اعمى، كور، و در اين بيت كنايت از «نادان» است.
صاحب ثقه: مورد اعتماد، ليكن در بيت مورد بحث در معنى «راستگو» ظاهرتر است.
تفرقه: پريشانى، سر گردانى. در اصطلاح عارفان مقابل جمع است و آن تعلّق دل است به