شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧٠ - بيان دعويى كه عين آن دعوى گواه صدق خويش است
|
تشنهاى را چون بگويى تو شتاب |
در قدح آب است بستان زود آب |
|
|
هيچ گويد تشنه كين دعوى است رو |
از برم اى مدّعى مهجور شو! |
|
|
يا گواه و حجّتى بنما كه اين |
جنس آب است و از آن ماء معين |
|
|
يا به طفل شير مادر بانگ زد |
كه بيا من مادرم هان اى ولد |
|
|
طفل گويد مادرا حجّت بيار |
تا كه با شيرت بگيرم من قرار |
|
|
در دل هر امّتى كز حق مزه است |
روى و آواز پيمبر معجزه است |
|
|
چون پيمبر از برون بانگى زند |
جانِ امّت در درون سجده كند |
|
|
ز آن كه جنس بانگ او اندر جهان |
از كسى نشنيده باشد گوش جان |
|
|
آن غريب از ذوق آواز غريب |
از زبان حق شنود إنِّى قريب |
|
ب ٣٥٨٧- ٣٥٧٧ ضاله مومن: نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٨٩٦/ ٢ موقن: يقين كننده، باور دارنده.
فقط: تنها، تنهايى.
غلط كردن: نشناختن.
مهجور: دور.
ماء معين: آب روان.
مزه: كنايت از نشان هدايت.
غريب: استعارت از روح انسانى كه از عالم مجردات است و در عالم خاك افتاده.
غريب: شگفت.
إنِّى قريب: مأخوذ است از آيه «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ: و چون بندگان من تو را از من پرسند پس همانا من نزديكم مىپذيرم دعوت خواننده را گاهى كه مرا بخواهد.» (بقره، ١٨٦) آنان كه حقيقت را شناختهاند و در جست و جوى آن بر آمدهاند چون نشانه آن را در كسى ديدند، پى او را شناختهاند و از او مىپذيرند، چنان كه دعوت پيمبران را كسانى پذيرفتند كه جانهاشان آن دعوت را شنيده و لبيك گفته بود اما آنان كه با آن دعوت آشنا نبودند نپذيرفتند و راه خلاف پيمودند.